۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه

شروع تازه

سلام
سلام به کی ؟
نمیدونم!!؟
به شمایی که احتمالا" مثل الان من تنهایی و توی نت میچرخی. شاید هم سلام به هیچ کس. سلام به خودم
از وقتی یاهو بساط 360 رو جمع کرد دلم میخواست باز هم یک گوشه و کناری از این دنیای بی سر و ته مجازی، یک وبلاگ برای خودم بسازم تا برام بشه یک حیاط خلوت.
آخه بدبختی ما آدمهای قرن جدید اینه که تمام زندگیمون رفته توی قاب شیشه ای مانیتورها. 
دوستانمون مجازی، ارتباط هامون مجازی، درس خوندن مون مجازی، گشت و گذارمون مجازی، حتی تفریحاتمون هم شده مجازی!
  دیگه کمتر کسی هست که بتونه عصر به عصر بره و بشینه توی حیاط خلوت خونه اش و چای بنوشه و به هیچی فکر کنه! آخه یا دیگه حیاط نداریم یا وقت حیاط رفتن نداریم
واقعا" اینکه آدم بتونه به هیچی فکر کنه هم خیلی خوبه.
چی میگفتم ؟ آهان ! اینکه از اون زمان تا حالا دلم میخواست یک وبلاگ داشته باشم، اما نمیدونم چی شد که امشب از توی تخت بلند شدم و اومدم و شروع کردم به نوشتن
نمیدونم! شاید دارم کم کم مشاعرم رو از دست میدم. خیلی ناجوره آدم تنها باشه و با هیچ کسی اونقدر راحت نباشه که حتی بتونه از همون هیچی باهاش صحبت کنه. هیچی که میگم، منظورم دقیقا" هیچی نیستا !!! از اون هیچی ها که وقتی بعد کلی صحبت کردن با یک دوست میخوای جمع ببندی میبینی راجع به چیز خاصی صحبت نکردی اما کلی سبک شدی
مثل همین الان که من هنوز هیچی ننوشتم اما خیالم راحته که نوشتم
نمیدونم قراره اینجا چی پیش بیاد. قراره از چی یا از کی بنویسم؟ نمیدونم چند وقت دیگه که برگردم پست اول وبلاگم رو بخونم چه حسی خواهم داشت؟ راضی هستم از اینکه زمزمه های دلم با خودم رو روی دیوار بزرگ اینترنت گذاشتم یا نه؟
آیا میتونم به اهدافی دست پیدا کنم که امشب بهشون فکر می کردم؟
الان تنها حسی که دارم حس تنهائیه. نه از اون تنهایی ها که وقتی کسی توی خونه نیست به آدم دست میده. اتفاقا" برعکس ! از اون تنهایی هایی که بین صد نفر آدم بهت دست میده. مثل وقتی توی یک جمع بزرگ نشستی اما قلب هیچ کسی اونقدر بهت نزدیک نیست که جواب لبخندت رو با لبخند بده.
این روزا دیگه از هیچ کسی نمیشه هیچ انتظاری داشت
حتی انتظار یک نگاه مهربون. نمیشه انتظار داشت مثل کمی قبل تر، وقتی توی اتوبوس بودیم به نفر آخر که روی صندلی تکی اتوبوس نشسته و باهات کلی فاصله فکری داره لبخند بزنی و اون هم بهت لبخند بزنه. یا به نفر کناریت توی هواپیما بیسکوئیت تعارف کنی تا سر حرف باز بشه. یادمه قبلآ وقتی از توی ماشینت به بچه ی شیطونی که روی صندلی ماشین کناری داشت بازی میکرد نگاه میکردی، برات دست تکون میداد و میخندید. اما حالا اگر چنین کاری کنی با عصبانیت زبونش رو برات بیرون میاره
باز هم خدا رو شکر که همین چند تا خاطره ی خوب توی ذهنم نقش بسته و همه چیز برفکی یا سیاه و سفید نیست
همیشه مامان بزرگم که میگه ( اون قدیما...) منظورش خیلی قدیمه یعنی دست کم 50-40 سال پیش. اما من که میگم قدیما منظورم همین 5-4 سال قبله. نمیدونم زمان داره دیر میگذره یا زود؟؟ انگار همه توی زمان گم شدیم
این روزا همه درگیرن.. نمیدونم با کی یا چی؟؟؟ اما درگیرن
شاید با خودشون، شاید با من یا شما، شاید با مشکلاتی که خواسته یا ناخواسته برای هم درست میکنیم

خیلی حرف زدم، خیلی دیگه هم حرف دارم. اما دیگه چشمهام باز نمیشه. خیال دلم راحت شد که یک صفحه رو اینجا خط خطی کردم، مخم داره کرکره رو میکشه پائین و تعطیل میکنه
ادامه اش باشه واسه بعد اگر عمری بود.......!ه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر